آذربایجان دموکرات فرقه سی

Azərbaycan Demokrat Firqəsi

فرقه دموکرات آذربایجان

سندرز، ترامپ …

جنبش اشغال وال استریت، مجموعه ای از اعتراض ها و گردهمایی های خیابانی بود که از تاریخ 17 سپتامبر2011 در خیابان وال استریت نیویورک مقر بورس نیویورک و در اعتراض به اوضاع وخیم اقتصادی و اختلاف طبقاتی آمریکا و سیاست های مالی آمریکا آغاز شد. خواست اشغال کنندگان وال استریت عمدتا رفع نابرابری های اقتصادی، مبارزه با فرهنگ اقتصادی سرمایه داری و از بین بردن دسترسی و نفوذ دلالان شرکتی و غول های مالی ـ بانکی در دولت آمریکا عنوان شد.

جایگاه طبقه ی متوسط آمریکا

بی شک طبقه ی متوسط (نویسنده از اقشار بینابینی جامعه آمریکا بعنوان طبقه ی متوسط نام می برد) اثرگذارترین بخش جامعه ی آمریکاست. اگرچه میزان اهمیت طبقه متوسط و اثر گذاری آن در جامعه آمریکا بسته به آن است که از چه منظر ایدئولوژیک و زمینه تئوریک به مقوله طبقات و لایه بندی آن نگریسته شود. اما به هر روی همگان متفق القولند که بزرگترین و پویا ترین بخش جامعه ی آمریکا که بالطبع بیشترین نقش را هم در حیات سیاسی و اجتماعی و صد البته انتخابات ایفا می کنند، طبقه ی متوسط آن کشور است. از همین رو در کارزارهای انتخاباتی آمریکا بویژه انتخابات ریاست جمهوری هدف بنیادین جلب آرای طبقه ی متوسط است. اما چرا طبقه ی متوسط در جامعه آمریکا دارای چنین نقش برجسته ای است؟

مهمترین دلایلی را که جامعه شناسان برای موقعیت ممتاز طبقه ی متوسط در جامعه آمریکا بر شمرده اند، می توان به شرح زیر خلاصه کرد.

1– مرجعیت طبقاتی تقریبا تمامی وسایل ارتباط جمعی، نهادهای آموزشی، مراکز تحقیقاتی و سازمان های اداری کشور آمریکا در انحصار کامل طبقه ی متوسط است و خبرنگاران، نویسندگان، اساتید علوم اجتماعی اعم از اقتصاد، جامعه شناسی، سیاست و خلاصه تمامی کسانی که این قدرت را دارند افکار جمعی جامعه را شکل دهند و سمت و سوی آن را معین کنند، خود را از زمره ی طبقه ی متوسط به حساب می آورند و پیام آور آرمان ها و خواست های این طبقه هستند.

2– قدرت اقتصادی

عامل دیگری که اسباب اقتدار و هژمونی طبقه ی متوسط به حساب می آید، قدرت اقتصادی آن است. بر اساس آمار سال 2005 با صرف نظر کردن 5% افراد بالای جامعه، طبقه متوسط بیشترین بخش از اقتصاد، یعنی 43% آن را در کنترل خود داشت.

3– ابعاد کمی

بر اساس آمار موجود امروز 161 میلیون آمریکایی، یعنی 9/49% از جمعیت 323 میلیون نفری آمریکا خود را جزء طبقه متوسط به حساب می آورد. چنین جمع کثیری، خود می توانند بازار بزرگی برای هر محصولی باشند، بویژه اگر قدرت خرید بالای این گروه را هم به حساب بیاورند.

هبوط طبقه متوسط آمریکا

اگرچه توانمندی های طبقه متوسط آمریکا به خودی خود قابل توجه به نظر می رسند، اما واقعیت آن است که طی سالیان گذشته از اهمیت نقش طبقه ی متوسط در جامعه ی آمریکا کاسته شده و در طی چهار دهه ی گذشته طبقه متوسط آمریکا، روز به روز از جایگاه قابل تحسین خود در جامعه دورتر شده است و اقتدار آن رنگ باخته است. چشم انداز تیره و تاری که در برابر طبقه متوسط گسترده شده، بر خاسته از روندتاریخی است که برون رفتی هم از این روند نزولی به چشم نمی آید. این رنگ باختن طبقه ی متوسط آمریکا را می توان به روشنی در عرصه های زیر دید.

1– کاهش گستره:

بنا بر آمارسال 1971 بیش از 61% مردم آمریکا در طبقه ی متوسط جای داشتند. حال آن نسبت طبقه متوسط در جامعه ی آمریکا در سال 2015 به 9/49% کاهش یافته است. در برخی از ایالات وضع از هم نگران کننده تر است و تعداد افرادی که در زمره طبقه ی متوسط به حساب می آیند از میانگین ملی بسیار کم تر است. مثلا بنا بر آمار سال 2013 در نیویورک طبقه ی متوسط تنها 42% جمعیت ایالت را تشکیل می داده است.

وخامت اوضاع وقتی بیشتر قابل درک است که بدانیم این روند کاهش و آب رفتگی طبقه ی متوسط ، فرایندی شتابنده با سرعتی روز افزون می باشد. مثلا در سال 2000 در ایالت نیویورک طبقه متوسط 8/44% جمعیت ایالت را تشکیل می داده است که این به معنی کاهشی 8/2% در ظرف مدت کمتر از 12 سال می باشد. این کاهش گسترده خود ناشی از پوست اندازی اقتصاد آمریکا و آسیب پذیری طبقه متوسط در قبال آن می باشد، به گونه ای که بنا بر گزارش تحقیقی یک شاهد عینی، باربارا رایش خبرنگاری که چند ماهی با شغل های سطح پایین و حد اقل حقوق زندگی کرده و کتابی هم در این مورد نوشت، بسیاری افراد، خیلی ساده از شغل های محترم و جا افتاده طبقه متوسط به بیرون برتاب شده و مجبوربه پذیرش شغل هایی با حداقل تکلیفی دستمزد می شوند.

2- کاهش قدرت اقتصادی

یکی از پدیده های قابل توجه در سیر تطور اقتصادی آمریکا طی 4 دهه گذشته، تغییر نحوه ی توزیع ثروت جامعه است. در حالی که اقتصاد به طور مستمر در حال گسترش بوده، درآمد طبقه متوسط افزایش قابل توجهی نبوده و افزایش درآمد عمدتا به جیب 5% بالای جامعه رفته است. از این جالب تر آن که درآمدهای دو دهک پایین جامعه با نرخ ثابت، کاهش یافته است! حاصل این روند آن است که در سال 1971 درآمد میانگین یک خانوار طبقه بالا سه برابر درآمد میانگین یک خانوار طبقه متوسط بود، این نسبت اکنون متجاوز از هفت به یک است. نتیجه این تحول در سطح کلان آن است که درآمد کل طبقه متوسط در سال 1971 معادل62% اقتصاد ملی و امروز معادل 43% اقتصاد ملی است. 3

– کاهش قدرت هژمونیک:

تا زمانی که طبقه ی متوسط در جامعه آمریکا هژمونی طبقاتی داشت از این توان برخوردار بود که به کارگیری ساز و کارهای دولت فدرال ، وجوه تخصیص یافته برای باز توزیع درآمد و تبعیض مثبت، بتواند مانع کاهش اقتدار اقتصادی خویش شود. اما با اوج گیری وال استریت که حاصل سیاست های نئولیبرال ریگان و کلینتون بود، این اقتدار هژمونیک به بانکداران رسید و اینان نیز در بحران اقتصادی بزرگ سال 2007 به خوبی از این ابزار استفاده کردند که یکی از نمدهای این ابزار بسته های جمعا 3 تریلیون دلاری اوباما برای تحریک اقتصاد بود که در بازسازی بانک ها و شرکت های خودروسازی هزینه شد. مسئله تنها به اینجا ختم نمی شود، در حالی که در اثر بحران اقتصادی بزرگ سال 2007 و ترکیدن حباب بازار مسکن، ثروت طبقه ی متوسط در حد فاصل سال های 2001 تا 2013 بیش از 28% کاهش یافته است، دولت کوچکترین کمکی به افرادی که خانه های خود را از دست دادند نکرد. به جای آن 900 میلیارد دلار در بانک های تخصصی مسکن از قبیل فانی می و فردیمک هزینه نمود.

ویلیام لازونیک در مقاله اش با عنوان سودهایی «بدون شکوفایی» که در شماره 10 نوامبر 2015 هاروارد بیزنس ریویو چاپ شد، چنین نوشت: «اینک پنج سال پس از پایان رسمی بحران رکود اقتصادی بزرگ 2007 ـ 2008، سود شرکت ها بالا رفته است. بازارهای سهام پر رونق هستند. اما بیشتر آمریکایی ها سهمی از این بهبود اوضاع ندارند. در حالی که بهره مندان از 01/0% درآمد بالایی جامعه که تقریبا تمامی عالی رتبه ترین مدیران شرکت ها را شامل می شوند، تقریبا از تمامی درآمدها برخوردار هستند، بازهم شغل های خوب نا پدید می شوند و فرصت های شغلی جدید هم چنان غیر مطمئن، متزلزل و با دستمزد پائین و کم درآمد هستند».

چه عواملی طبقه متوسط را به عقب می راند.

کاهش درآمد طبقه ی متوسط حاصل عوامل زیر است:

1- کاهش حیطه ی نفوذ اتحادیه های کارگری که به افزایش قدرت چانه زنی کارفرمایان در تعیین دستمزد و کاهش توان طبقه ی متوسط حقوق بگیر در تحمیل شرایط بهتر کار به کارفرمایان انجامیده است. مثلا شرکت هایی همچون «آی بی ام»، «جی ام» و «آی تی اند تی»، با کاهش عمدی استخدام دائمی، در حقیقت نیروی طبقه ی متوسط خود را به شدت کاسته اند و آن را از 50% تا 60% به 10% تا 20% کاهش داده اند تا ضمن کاهش هزینه ها، دارای سازمانی کارآمدتر شوند.

2- دستاوردهای فناورانه، شرکت های بسیاری را وادار ساخته است که تا از نیروی کارعمدتا طبقه ی متوسطی خود بکاهند.

3- کاهش تمایل دولت به باز توزیع ثروت اجتماعی از طریق مقررات زدایی و آزادسازی اقتصادی، دست شرکت ها را در اعمال فشاربه کارکنان برای بالابردن بهره وری و پایین بردن دستمزدها باز گذاشته است. در این میان طبقه متوسط که معمولا بیشترین دستمزد را می گیرد، اولین بازنده است.

4- تحولات تکنولوژیکی(مانند فناوری اطلاعات) که موجب شده اشخاص خاصی بتوانند به سرعت اقدام به جمع آوری ثروت نمایند. ثروتمند شدن تعدادی خاص به حبس شدن دارایی در میان تعداد معدودی از ثروتمندان و انسداد حرکت دارایی در جامعه می انجامد که نهایتا جامعه را فقیر می سازد.

5- تحولات سیاسی (مانند جهانی شدن) که با گسترش بازار و دامنه شبکه های تولید و توزیع، زمینه تمرکز ثروت نزد افراد محدودی را به وجود آورده است. مثلا شرکت های معتبری همچون نایک و اپل، از دهه 1990 به طور مداوم شروع به برون سپاری بخش تولید خود به چین نموده اند. تا هم از مزایای دستمزدهای پایین تر در چین استفاده کنند و هزینه تولید محصولاتشان کاسته شود و هم بتوانند محصولات خود را در چین بفروشند.

6- محدود شدن بازار و افزایش افسار گسیخته دیون، اعم از دیون ملی، دیون شرکتی، دیون خانوادگی و دیون فردی، همگان را وادار به انضباط مالی بیشتر و کاهش مخارج نموده است. ماحصل این روند در سطح کلان، کوچک سازی شرکت ها است که طی دهه گذشته، در آمریکا رواج فراوانی یافته است. شرکت ها به کوچک سازی روی می آورند تا سرپا باقی بمانند. پس کارکنان گران قیمت خود را اخراج می کنند. افراط طبقه متوسط شغل خود را از دست می دهند. پس کمتر خرج می کنند و بازار شرکت ها کوچکتر می شود. پس شرکت ها بازهم کوچکتر می شوند و این دور باطل ادامه می یابد. بر اساس تحقیق دوب در حد فاصل سال 2005 تا 2007 بیش از بیش از 6/3 میلیون کارمند دارای سابقه بیش از 4 سال به دلایلی همچون تعطیلی یا جابجایی شرکت، نبود تقاضا برای محصول شرکت و یا کوچک سازی و حذف پستشان کار خود را از دست داده اند.

نمودهای تضعیف طبقه متوسط

1- وقتی یکی از اعضای طبقه ی متوسط شغل خود را از دست می دهد، عموما مجبور می شود که به شغلی با درآمد کمتر رضا دهد. در بسیاری موارد برای کسب درآمد تا زمان یافتن شغل جدید، مجبور می شود که شغل دوم پاره وقتی برای خود دست و پا کند این امر به هیچوجه نادر نیست. بر اساس آمار سال 2009، 5/11 میلیون نفر، یعنی 4% نیروی کار به شغل پاره وقت اشتغال داشته اند.

2- بنا بر تحقیقی که موسسه بروکینگز در ژوئن 2006 منتشر کرد، درصد مساحت محله های دارای ساکنین طبقه متوسط و تعداد ساکنان آن ها از 58% در سال 1970 به 41% در سال 2000 کاهش یافته است و افراد طبقه متوسط مجبور به سکونت در محله هایی با مطلوبیت کمترشده اند. سکونت در محله هایی با مطلوبیت کمتر نه تنها تحرک عمومی افراد را با مشکل روبرو می سازد، بلکه با مسائلی همچون امنیت، سلامتی، بهداشت و حتی شغل در ارتباط مستقیم می باشند.

عصیان طبقه متوسط آمریکا

سال ها است تداوم روند اضمحلال طبقه ی متوسط و به چشم نیامدن مفری برای برون شد از این روند نزولی، طبقه ی متوسط را در تنگنا قرار داده است. استیصال طبقه ی متوسط آمریکا را به عصیان واداشت.استیصالی که نمودهای آن را به روشنی در نتایج انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می توان دید. دوره ی ریچارد نیکسون و میان پرده ی کوتاه جرالد فورد پایان دوران ریاست جمهوری سیاستمداران سنتی بود. از دوره ی کارتر تا اوباما، جملگی روسای جمهوری بودند، متفاوت با هم و متفاوت با تصور سنتی از فردی تکیه زده بر صندلی ریاست جمهوری در آمریکا که متاسفانه همه ی آنها هم طبقه ی متوسط را نا امید کردند.نا امیدی طبقه متوسط از سیاستمداران جامعه ی آمریکا را خشمگین ساخت و به طغیان واداشت. این طغیان در اشغال وال استریت آشکار شد. جنبش اشغال وال استریت، مجموعه ای از اعتراض ها و گردهمایی های خیابانی بود که از تاریخ 17 سپتامبر2011 در خیابان وال استریت نیویورک مقر بورس نیویورک و در اعتراض به اوضاع وخیم اقتصادی و اختلاف طبقاتی آمریکا و سیاست های مالی آمریکا آغاز شد. خواست اشغال کنندگان وال استریت عمدتا رفع نابرابری های اقتصادی، مبارزه با فرهنگ اقتصادی سرمایه داری و از بین بردن دسترسی و نفوذ دلالان شرکتی و غول های مالی ـ بانکی در دولت آمریکا عنوان شد.

در این تجمع که آرام و بدون هیچ گونه ابراز خشونتی از سوی معترضان بوده، معترضان از مردم آمریکا می خواهند برای اعتراض به سیاست های دولت آمریکا به آن ها بپیوندند.

معترضین در این تجمعات در پارک خصوصی «زوکوچی» در نیویورک، کمپی برای اقامت بر قرار کردند که چند خیابان با بورس اوراق بهادار، واقع در ساختمان وال استریت فاصله دارد. بررسی گفته های معترضین نشان می دهد که دلایل این اعتراضات، «طرح نجات بانک ها»، «بحران وام مسکن» بود.

در آغاز پلیس نیویورک بی تفاوت بر جای ماند. اما بعدا تحصن کنندگان را به جرم مزاحمت در حرکت عبور و مرور و مقاومت در برابر پلیس دستگیر کرد. بنا بر آخرین آمارها، پلیس نیویورک 700 نفر را با این جرم دستگیر نمود. در 14 اکتبر 2011 میلادی هفت نفر از اعضای جنبش تسخیر وال استریت با حضور در یکی از جلسات کنگره آمریکا با قطع سخنان لئون پانته آ وزیر دفاع آمریکا و سردادن شعار ضد جنگ خواستار خروج نظامیان آمریکایی از عراق و افغانستان شدند. این معترضان با سر و صدای خود بارها سخنان وزیر دفاع آمریکا را در کمیته نیروهای مسلح مجلس نمایندگان آمریکا قطع کردند. جنبش اشغال وال استریت تا 24 مارس 2012 در جریان بود. اما پس از چندی جنبش به فراموشی سپرده شد.

مردمان خشمگین طبقه ی متوسط آمریکا

امروز طبقه ی متوسط آمریکا خشمگین است.خشمی ویرانگر که راه به جایی نمی برد. خشمی بر خاسته از استیصال. آنان عصیان را آزموده اند و ره به جایی نبرده اند. آنان صبوری پیشه کرده اند اما چیزی تغییر نکرده است.در برابر خود کورسوی امیدی هم نمی بینند. هم از این رواست که دل به قضا سپرده و آماده اندکه مشتاقانه هر ندایی را که مژده برون رفت از این بن بست را بدهد، لبیک گویند.حتی اگر این صدا بر ضد همه اعتقادات سنتی شان باشد. به این امید که تعادل و رفاه دیرین به زندگی اشان باز گردد.

مثلا در آمریکایی که بر اساس آزادی های فردی و اقتصادی شکل گرفته است و مردم آن به آزادی های فردی و سیاسی و اجتماعی و حتی نژادی باوری عمیق داشته اند. در آمریکایی که هیچگاه سوسیالیسم بازار گرمی نداشته که هیچ، گناهی نابخشودنی تلقی می شده است. در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری ، برنی سندرز با طرح سوسیالیسم چنان تحرک تازه و غیر معمولی بوجود آورده که به نظر می رسد قبح سوسیالیست بودن شکسته شده است.

این است راز عروج شگفت برنی سندرز و دانالد ترامپ پوپولیست در عرصه سیاست آمریکا. تکیه سندرز بر طبقه ی متوسط و فرودست آمریکا وتکیه ترامپ بر به حاشیه راندگان سفید پوست و نژادپرست، نشان از بحرانی اقتصادی ـ اجتماعی در آمریکاست. هر دوی اینان نیک می دانند که از چه خواسته هایی نیرو می گیرند و جه گروهی به دنبال آنان روان هستند. بی جهت نیست که دونالد ترامپ در نطق های آخرین خود برنی سندرز را می ستاید و از هوادارانش می خواهد که به او روی بیاورند. زیرا او می داند هواداران چپ سوسیالیست برنی سندرز و هواداران راست افراطی خودش هر دو حاصل بحران های اجتماعی ـ اقتصادی هستند که در چند دهه گذشته راه حلی برای برون رفت از آن ها یافت نشده و در حال حاضر هم تصوری از این راه حل وجود ندارد.

امروزه رویای آمریکایی اگر نگوییم مرده، بی شک مشرف به موت است و جدا با «گاری کوپر» بازیگر سینمای پس از جنگ و قهرمان «غرور یانکی ها» به مثابه طبقه متوسط آمریکایی، خدا حافظی کرد. طبقه متوسط دیگر نمی داند به چه چیز باید اعتقاد داشته باشد.

محمد رضا رجایی ـ مجله ایران فردا